خبرگزاری حوزه | زندگی در همان لحظههایی جریان دارد که از سر میگذرانیم: در دلتنگیای که بیخبر از راه میرسد؛ در حسرتی که با دیدن عکسی قدیمی سر برمیآورد؛ در رنجی که بیصدا تاب میآوریم یا در شادی کوچکی که روز را از یکنواختی بیرون میکشد. همین لحظههای بهظاهر کوچکاند که روز را میسازند. ما هر صبح، در میان همین لحظهها، وارد روزی میشویم که هنوز نمیدانیم چه چیزی در انتظارمان است و هر شب، با آنچه دیده و از سر گذراندهایم، آن را به پایان میبریم؛ اما میان آنچه بر ما میگذرد و آنچه از آن با خود به فردا میبریم، فاصلهای هست که میتواند کیفیت زندگی ما را تغییر دهد.
بخش بزرگی از عمرمان در موقعیتهایی میگذرد که بر اثر تکرار، دیگر کمتر به آنها توجه میکنیم. وقتی تکرار جای توجه را میگیرد، بسیاری از این دقایق را بیآنکه در آنها درنگ کنیم پشت سر میگذاریم؛ عادتها جای انتخابهای آگاهانه را میگیرند و واکنشهای همیشگی، فرصت تأمل را از ما میربایند. برای مثال، ممکن است بدانیم قضاوت کردنِ کسی پیش از شنیدن سخنش نادرست است؛ اما کافیست با رفتاری برخلاف انتظارمان روبهرو شویم تا در دادگاه ذهن، بیدرنگ حکمی صادر کنیم. تفاوت میان دانستن و زیستن، درست در همین بزنگاهها پدیدار میشود.
نخستین گام برای شکستن این عادت، مکث است. این وقفه، فاصلهای کوتاه میان اتفاق و واکنش میگشاید. پیش از قضاوت دیگری، میتوان لحظهای به واکنش خود توجه کرد و پرسید: «آیا همه حقیقت را میدانم؟» و «چه چیزی باعث چنین قضاوتی شد؟» این درنگ، فرصتی برای دیدن آنچه رخ داده، فراتر از نخستین برداشت است. از همینجاست که تفکر آغاز میشود؛ تفکری که ما را از زندگی دور نمیکند، بلکه با فهمی روشنتر به آن بازمیگرداند.
هر رویداد، آنگاه از یک اتفاق گذرا فراتر میرود که بتواند چیزی را در ما تغییر دهد. یک رخداد زمانی معنا پیدا میکند که دریابیم چه چیزی درباره خودمان آشکار کرده و چه تغییری را در شیوهٔ بودنمان ضروری ساخته است. این دریافت،اگر صرفاً در ذهن بماند، هنوز به زندگی بازنگشته است. فهم، آنگاه اثر خود را نشان میدهد که به انتخابی تازه تبدیل شود.
از این منظر، گذشته صرفاً مجموعهای از خاطرات نیست؛ شکستها، فقدان عزیزان، رنجها، دشواریها، شادیها و دیگر تجربههای زندگی، بهتدریج ما را با خود و جهانمان روبهرو میکنند. ما نمیتوانیم گذشته را تغییر دهیم، اما میتوانیم از آن برای ادامه مسیر بیاموزیم. انسان خود را یکباره نمیسازد؛ بلکه در مواجهه با تجربهها، از آنها میآموزد و با انتخابهای تازه، بهتدریج شیوهٔ بودن خود را شکل میدهد. زندگی بینقص نیست و رنج از آن جداشدنی نیست؛ هنرِ زیستن، تواناییِ دیدن، اندیشیدن و انتخاب کردن در دلِ همین زندگی است؛ اینکه حتی از تجربههای دشوار، فهمی بسازیم که نگاه ما را روشنتر و انتخابهای فردایمان را آگاهانهتر و سنجیدهتر کند و شیوهٔ بودن ما را تغییر دهد.
بزرگترین اثر هنری هر انسان، خودِ زندگی اوست؛ اثری که نه یکباره ساخته میشود و نه پیش از پایان آن میتوان نسخهٔ نهاییاش را دید. هر روز، بخشی تازه به این اثر افزوده میشود و هر تجربه و انتخاب، همچون نغمهای در ساختن آهنگ آن نقش میگیرد. زندگی، آهنگی است که در طول مسیر زیستن شکل میگیرد؛ گاه هماهنگ و روان و گاه با نتی ناهماهنگ. هنرِ زیستن این نیست که آهنگ زندگی همیشه بینقص نواخته شود؛ بلکه این است که وقتی نتی ناهماهنگ، ریتم آن را برهم میزند، بتوانیم از آنچه آموختهایم بهره بگیریم، انتخابی آگاهانه داشته باشیم و دوباره آهنگ زندگی را با ریتمی سنجیدهتر ادامه دهیم. با تکرار این چرخه، نغمههای پراکندهٔ زندگی به آهنگی منسجمتر بدل میشوند؛ آهنگی که در آن، تجربهها، انتخابها و شیوهٔ بودن ما در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند. آنگاه، در دل همین زندگیِ آشنا و روزمرگیهای تکرارشونده، اما با چشمانی بیدارتر، میتوان در کنج خلوتگاه زندگی دمی نشست و آرام و بیادعا گفت:
آری؛ این زندگی، ارزش زیستن دارد.
عفت نریمانی، طلبهٔ سطح سه، مدرسه علمیه تخصصی مجتهده امین، رحمهالله علیها، استان اصفهان










نظر شما